مطالب زیبا

این وبلاگ برای دوستانی است که به دنبال مطالب بسیار زیبا هستند

نیمه شب آواره و بی حس و حال در سرم سودای جامی بی زوال پرسه ای آغاز کردیم در خیال دل به یاد آورد ایام وصال از جدایی یک دو سالی میگذشت یک دو سال از عمر رفت و برنگشت دل به یاد آورد اول بار را خاطرات اولین دیدار را آن نظر بازی و آن اسرار را آن دو چشم مست آهو وار را همچو رازی مبهم و سر بسته بود چون من از تکرار او هم خسته بود آمد و هم آشیان شد با من او هم نشین و همزبان شد با من او خسته جان بودم که جان شد با من او ناتوان بود و توان شد با من او دامنش شد خوابگاه خستگی اینچنین آغاز شد دلبستگی وای از آن شب زنده داری تا سحر وای از آن عمری که با او شد به سر مست او بودم زه دنیا بی خبر دم به دم این عشق میشد بیشتر آمد و در خلوتم دمساز شد گفتگو ها بین ما آغاز شد گفتمش در عشق پا برجاست دل گر گشایی چشم دل زیباست دل گر تو زورق بان شوی دریاست دل بی تو شام بی فرداست دل دل زه عشق روی تو حیران شده در پی عشق تو سر گردان شده گفت : در عشقت وفا دارم بدان من تو را بس دوست میدارم بدان شوق وصلت را به سر دارم بدان چون تویی مخمور خمارم بدان با تو شادی میشود غم های من با تو زیبا میشود فردای من گفتمش عشقت به دل افزون شده دل زه جادویی رخت افسون شده جز تو هر یادی به دل مدفون شده عالم از زیبایت مجنون شده بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش در سرم جز عشق او سودا نبود بهر کس جز او در این دل جا نبود دیده جز بر روی او بینا نبود همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود خوبی او شهره آفاق بود در نجابت در نکوهی پاک بود روزگار اما وفا با ما نداشت طاقت خوشبختی ما را نداشت پیش پای عشق ما سنگی گذاشت بی گمان از مرگ ما پروا نداشت آخر این قصه هجران بود و بس حسرت و رنج فراوان بود و بس یار ما را از جدایی غم نبود در غمش مجنون و عاشق کم نبود بر سر پیمان خود محکم نبود سهم من از عشق جز ماتم نبود با من دیوانه پیمان ساده بست ساده هم آن عهد و پیمان را شکست بی خبر پیمان یاری را گسست این خبر ناگاه پشتم را شکست آن کبوتر عاقبت از بند رست رست و با دلدار دیگر عهد بست با که گوییم او که همخون من است خصم جان و تشنه خون من است بخت بد بین وصل او قسمت نشد این گدا مشمول آن رحمت نشد آن طلا حاصل به این همت نشد عاشقان را خوشدلی تقدیر نیست با چنین تقدیر بد تدبیر نیست از غمش با دود و دم همدم شدم باده نوش غصه ی او من شدم مست و مخمور و خراب از غم شدم ذره ذره آب گشتم کم شدم آخر آتش زد دل دیوانه را سوخت بی پروا پر پروانه را عشق من از من گذشتی خوش گذر بعد از این حتی تو اسمم را نبر خاطراتم را تو بیرون کن زه سر دیشب از کف رفت فردا را نگر آخرین یکبار از من بشنو پند بر من و بر روزگارم دل مبند عاشقی را دیر فهمیدی چه سود عشق دیرین گسسته تار و پود گر چه آب رفته باز آید به رود ماهی بیچاره اما مرده بود

[ شنبه یکم شهریور 1393 ] [ 19:47 ] [ sarina ]

[ ]

خانه ات را خیلی دوست دارم.. به خصوص که لحظاتی در خلوتم مصحف بر کنار گیرم٬ چادرم را تا نزدیکی صورتم بکشم٬ مهر تربتم را جلویم بگذارم و در سکوتم با خدایم سخن بگویم... وقتی همه جا تاریک باشد و نور تو از روزنه ی پنجره گوشه ای نزدیک به محراب را روشن کند و من همانجا بنشینم و نوشته های دور تا دور مسجد را که آیه هایی از کتاب آسمانی تو است را تماشا کنم‌... وقتی ملاعکت اذان بگویند و من با آن صدا بلند شوم و صلاتی لبریز از عشق به جای آورم... وقتی همه جا بوی گلاب بدهد و کبوتر ها بی هوا به اینجا و آنجا بپرند و بی قراری ات را بکنند... این لحظات شاید زیباترین و عاشقانه ترین لحظات زندگی ام باشند و شاید فقط همین لحظات از عمرم را واقعا زندگی کردم...

[ سه شنبه بیست و هشتم مرداد 1393 ] [ 0:47 ] [ sarina ]

[ ]

زن سینه‌های برجسته نیست موی مش کرده ابروی برداشته لبانِ قرمز نیست زن لباسِ سفید ... شب با شکوه عروسی بوی خوشِ قرمه سبزی هوسِ شب‌های جمعه قرار‌هایِ تاریکی‌ ، کوچه پشتی‌، تویِ یک ماشین نیست زن خون ریزی کمر دردِ ماهانه پوکی استخوان یک زنِ پا بماه حال تهوع استفراغ درد‌های زایمان مادر بچه‌ها نیست زن عصایِ روز‌های پیری پرستار ، وقتِ مریضی رفیقِ پای منقل مزه بیار عرق دوره‌های دوستانه نیست زن وجود دارد روح دارد قدرت جسارت پا به پای یک مرد ، زور دارد عشق اشک نیاز محبت یک دنیا آرزو دارد زن ... همیشه ... همه جا ... حضور دارد و اگر تمام اینها یادت رفت تنها یک چیز را به خاطر داشته باش که هنوز هیچ مردی پیدا نشده که بخواهد در ایران جایِ یک زن باشد

[ سه شنبه چهاردهم مرداد 1393 ] [ 11:38 ] [ sarina ]

[ ]

برای واقعا دوست داشتن یک زن، برای فهمیدنش، باید او را عمیقا بشناسی، فکرهایش را بشنوی، رویاهایش را ببینی و وقتی می خواهد پرواز کند به او بال و پر بدهی. و وقتی خود را در آغوشش بی دفاع می یابی، می دانی که واقعا عاشق یک زن هستی. وقتی واقعا عاشق یک زن هستی، به او بگو که واقعا خواستنی است، وقتی عاشق یک زن هستی، به او بگو که همان است که همیشه دنبالش بوده ای، نیاز دارد کسی به او بگوید که این عشق ابدی خواهد بود. حالا به من بگو آیا تا به حال واقعا واقعا عاشق زنی بوده ای؟ برای واقعا دوست داشتن زنی، بگذار در آغوشت بگیرد، می دانی چطور دلش می خواهد لمس شود؟ باید او را تنفس کنی، واقعا بچشی، تا این که او را در خونت حس کنی. وقتی که بتوانی کودکان متولد نشده ات را در چشمهایش ببینی، آن وقت واقعا عاشق زنی هستی. وقتی واقعا عاشق یک زن هستی، به او بگو که واقعا خواستنی است، وقتی واقعا عاشق یک زن هستی، به او بگو که همان است که همیشه دنبالش بوده ای، نیاز دارد کسی به او بگوید که همیشه با هم خواهید ماند. حالا به من بگو آیا تا به حال واقعا واقعا عاشق زنی بوده ای؟ باید به او اطمینان بدهی، او را سخت در آغوش بگیری، کمی نرمی، باید با او درست رفتار کنی، او همیشه در کنار تو خواهد بود و از تو به خوبی مواظبت خواهد کرد. بله، باید واقعا عاشق زنی شوی. وقتی خود را در آغوشش بی دفاع می یابی، می دانی که واقعا عاشق یک زن هستی. وقتی واقعا عاشق یک زن هستی، به او بگو که واقعا خواستنی است، وقتی واقعا عاشق یک زن هستی، به او بگو که همان است که همیشه دنبالش بوده ای، نیاز دارد کسی به او بگوید که این عشق ابدی خواهد بود. حالا به من بگو آیا تا به حال واقعا واقعا عاشق زنی بوده ای؟ فقط به من بگو آیا تا به حال واقعا واقعا عاشق زنی بوده ای؟ فقط به من بگو آیا تا به حال واقعا واقعا عاشق زنی بوده ای؟

[ پنجشنبه دوم مرداد 1393 ] [ 10:5 ] [ sarina ]

[ ]

[ چهارشنبه بیست و پنجم تیر 1393 ] [ 20:2 ] [ sarina ]

[ ]

[ چهارشنبه بیست و پنجم تیر 1393 ] [ 19:59 ] [ sarina ]

[ ]

برایت رویاهایی آرزو میکنم تمام نشدنی و آرزوهایی پرشور که از میانشان چندتایی برآورده شود برایت آرزو میکنم که دوست داشته باشی آنچه را که باید دوست بداری و فراموش کنی آنچه را که باید فراموش کنی برایت شوق آرزو میکنم آرامش آرزو میکنم برایت آرزو میکنم که با آواز پرندگان بیدار شوی و با خنده ی کودکان برایت آرزو میکنم دوام بیاوری در رکود، بی تفاوتی و ناپاکی روزگار بخصوص برایت آرزو میکنم که خودت باشی. +ماه من غصه چرا؟... تو مرا داری... من شب و روز آرزویم همه خوشبختی توست +باور کن شیطونه میگه برم بزنمش!!! دهه هی میگم غصه نخور باز غمگین آپ میکنه

[ سه شنبه بیست و چهارم تیر 1393 ] [ 10:45 ] [ sarina ]

[ ]

به نام پدر...

 

امروز برای تو نوشتم بابایی ، واسه تو که خیلی وقتا خستگیاتو ندیدم ، نگاه مهربونتو ندیدم ، واسه تویی که همیشه با محبتت بهم فهموندی عشق رو نباید از جنس مخالف گدایی کرد ، واسه تویی که اینقدر هوامو داشتی تا بفهمم تنها مردی که باید بهش تکیه کنم تویی...تنها پادشاه قلبم تویی...و فقط تویی که هروقت دست رو سرم میکشی از رو صداقت و عشقه.

بابایی این روزا از چین کنار چشمات میترسم از بزرگ شدن خودم و پیر شدن تو میترسم

از اینکه موهات سفید شه میترسم...

آره میترسم چون میخوام تاابد مرد مردا باشی ، شاه مردا باشی و کسی باشی که با نگاهت دلم آروم بشه..

بابایی پیر نشو، خسته نشو

غمگین و دلخسته نشو

شاد بمون ، قشنگ من

فدات بشم ، خسته نشو..!!!

 

قهرمان زندگى من بابامه......

 

(تقدیم به باباییم, که تنها پادشاه زندگیمه):-*

[ پنجشنبه پنجم تیر 1393 ] [ 21:7 ] [ sarina ]

[ ]

 

من دختر ایرانی ام!چون خود را آراستم مرا فاحشه نامیدند.آرامشم را بوق های ممتد در خیابان شکست. مرا حرامزاده نامیدند و پارچه ای روی سرم کشیدند تا"تو"تحریک نشوی! وقتی گفتم پاکم مرا دروغ گو خواندندخواستم دست از زندگی بکشم گفتند از ترس آبرو بود. خندیدم و به من گفتند اغواگر!زدند توی دهانم.حرف زدم گفتند خفه شو!. همجنس هایم بیمار میشوند و آزرده تا تو به کام برسی!گفتند شکر کن به آزادی ات خدایا شکرت من یک دختر ایرانی آزادم

میخوام این پست توی وبلاگ همه دخترها ببینم

[ سه شنبه بیست و هفتم خرداد 1393 ] [ 11:29 ] [ sarina ]

[ ]

??اینجا مجازیه.....

دل نبند....

دل بستی دل بِکن....

ناراحتش کنی بلاک میشی به همین راحتی....

دو روز نباشی غریبه ها جاتو پر میکنن...

با بقیه فرقی نداری پس بدون با بقیه ام مثل تو....

کسی از کار کسی سر در نمیاره....

مخاطب خاص زیاده!!! کافیه نباشی فقط....

??اینجا همه بی وفان مثل تورو زیاد دارن...

لزومی نداره فقط با تو باشن....

هر روز ادم های جدید هم صحبت جدید....

چرا باید با یه قدیمی صحبت کنن؟؟؟؟....

به اسم داداشی و ابجی خیلی ها از کنارت بردن...

??اینجا تو تنها نیستی که!!، همه ادعا دارن...

همه میخوان ادا عاشقا و با معرفتا درارن....

??اینجا قبرستونه عشقه دنبال عاشقی نگرد 

اگه زندگی واقعیت بهتر از اینه!چرا وایستادی؟؟؟؟

پشتت بکن همین راه برگرد....

[ شنبه بیست و چهارم خرداد 1393 ] [ 22:42 ] [ sarina ]

[ ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ،